تو را در آینده خاهم کشت

تو را در آینده خاهم کشت

هلینا و اویان در داستان تو را در آینده خواهم کشت

تو را در آینده خاهم کشت

بدون موضوع 2026-10-12 7 دقیقه مطالعه 6 بازدید 6 لایک

📚 اسم: تو را در آینده خواهم کشت

🇰🇷 مکان: کره جنوبی، سئول

🥀 دختر: هلینا

🖤 پسر: اویان

🔥 گروه مافیایی: رد فانتوم (Red Phantom)

🎭 ژانر: عاشقانه، مافیا، معمایی، هیجان‌انگیز، مدرسه‌ای



---


تو را در آینده خواهم کش

قسمت اول: دختری که نباید برمی‌گشت


سئول، کره جنوبی — ساعت ۷:۱۵ صبح


باران آرام روی خیابان‌های سئول می‌بارید. آسمان خاکستری بود و قطره‌های باران روی شیشه‌ی ماشین‌ها سر می‌خوردند.


هلینا جلوی دروازه‌ی دبیرستان ایستاد و به ساختمان بزرگ روبه‌رویش نگاه کرد. بند کیفش را محکم گرفته بود و سعی می‌کرد اضطرابش را پنهان کند.


امروز اولین روز حضورش در این مدرسه بود؛ مدرسه‌ای که قرار بود همه‌چیز را برایش تغییر دهد.


سه سال از مرگ پدر و مادرش می‌گذشت. همه می‌گفتند آن‌ها در یک تصادف رانندگی جان باخته‌اند، اما هلینا هیچ‌وقت نتوانسته بود این توضیح را باور کند.


چون شب قبل از حادثه، پدرش حرف عجیبی به او زده بود.


«هلینا، اگه یه روز پسری به اسم اویان رو دیدی، بهش اعتماد نکن.»


آن موقع هلینا دوازده سال داشت و معنای حرف پدرش را نفهمیده بود. اما حالا، بعد از گذشت سه سال، آن اسم هنوز در ذهنش زنده بود.


صدایی از پشت سرش گفت:


ـ تو باید دانش‌آموز انتقالی باشی، درسته؟


هلینا برگشت. دختری با موهای قهوه‌ای و لبخندی پرانرژی مقابلش ایستاده بود.


ـ من میرام! تو هم هلینایی؟


هلینا لبخند کوچکی زد.


ـ آره، خودمم.


ميرا دستش را گرفت و گفت:


ـ وای، بالاخره پیدات کردم! بیا بریم داخل، اگه دیر برسیم معلممون دوباره سخنرانی می‌کنه.


هلینا خندید.


ـ دوباره؟ مگه چند بار دیر کردی؟


ميرا با افتخار جواب داد:


ـ اون‌قدر که دیگه نگهبان مدرسه منو از روی صدای قدم‌هام می‌شناسه!


هلینا برای اولین بار آن صبح احساس کرد شاید زندگی در این مدرسه آن‌قدرها هم بد نباشد.


اما درست همان لحظه، صدای ترمز یک ماشین مشکی توجه همه را جلب کرد.


ماشین جلوی ورودی ایستاد. چند دانش‌آموز با دیدنش کنار رفتند و پچ‌پچ‌ها در محوطه پیچید.


در عقب ماشین باز شد.


پسری با لباس فرم مشکی و نگاهی سرد بیرون آمد. موهای تیره‌اش کمی روی پیشانی‌اش ریخته بود و چهره‌اش طوری بود که انگار هیچ‌چیزی در دنیا نمی‌توانست غافلگیرش کند.


ميرا ناگهان ساکت شد.


ـ اوه، نه...


هلینا به او نگاه کرد.


ـ چی شده؟


ميرا آهسته جواب داد:


ـ اویان اومده.


با شنیدن آن اسم، لبخند از روی صورت هلینا محو شد.


اویان.


همان اسم لعنتی.


همان اسمی که پدرش پیش از مرگ به او هشدار داده بود.


هلینا به پسر خیره شد. انگار صدای باران و همهمه‌ی دانش‌آموزان برای چند ثانیه ناپدید شدند.


اویان سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه هلینا برخورد کرد.


چند لحظه بدون حرف به هم خیره ماندند.


بعد اویان به طرفش قدم برداشت.


وقتی مقابل هلینا ایستاد، با صدایی آرام پرسید:


ـ تو هلینایی؟


هلینا سعی کرد خودش را نبازد.


ـ آره. تو هم اویانی؟


چشم‌های اویان برای لحظه‌ای تغییر کردند. انگار شنیدن اسم خودش از زبان او چیزی را به یادش آورده بود.


گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.


ـ پس بالاخره برگشتی.


هلینا اخم کرد.


ـ برگشتم؟ من قبلاً اینجا زندگی نکردم!


اویان نگاهش را از او گرفت و گفت:


ـ بهتره همین‌طور فکر کنی.


بعد از کنارش گذشت، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد.


هلینا با عصبانیت برگشت.


ـ هی! منظورت چی بود؟!


اما اویان حتی سرش را هم برنگرداند.


ميرا با چشمانی گرد به هلینا نگاه کرد.


ـ تو واقعاً با اویان حرف زدی؟!


ـ خب که چی؟ مگه رئیس‌جمهوره؟


ميرا با وحشت اطرافش را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد.


ـ آروم‌تر! اگه کسی اینو بشنوه، فکر می‌کنه از هیچی خبر نداری.


هلینا دست‌هایش را روی سینه‌اش جمع کرد.


ـ پس بهم بگو. این پسر کیه؟


ميرا چند لحظه سکوت کرد.


ـ اویان فقط یه دانش‌آموز معمولی نیست. خانواده‌اش نفوذ زیادی دارن. بعضی‌ها می‌گن با گروهی به اسم «رد فانتوم» ارتباط دارن.


هلینا به مسیر رفتن اویان نگاه کرد.


رد فانتوم.


اسمش شبیه یک کابوس بود.


هنوز چیزی نپرسیده بود که متوجه پاکتی سیاه روی زمین شد. پاکت درست جایی افتاده بود که اویان چند لحظه قبل ایستاده بود.


هلینا خم شد و آن را برداشت.


روی پاکت نام خودش نوشته شده بود.


«برای هلینا.»


قلبش تندتر زد.


با دست‌هایی لرزان پاکت را باز کرد. داخل آن یک عکس قدیمی بود؛ عکسی از پدر و مادرش که تصور می‌کرد سال‌ها پیش گم شده است.


اما چیزی که پشت عکس نوشته شده بود، نفسش را بند آورد.


«مرگ پدر و مادرت تصادف نبود.»


هلینا چند بار جمله را خواند. ذهنش پر از سؤال شده بود.


چه کسی این عکس را فرستاده بود؟


چه کسی از گذشته‌ی او خبر داشت؟


و چرا اویان طوری رفتار می‌کرد که انگار از قبل منتظر بازگشتش بوده است؟


هلینا سرش را بالا آورد.


در انتهای راهرو، اویان ایستاده بود و از دور نگاهش می‌کرد.


این بار هیچ لبخندی روی صورتش نبود.


اویان آرام گفت:


ـ بهت هشدار داده بودم، هلینا.


هلینا عکس را محکم در دستش گرفت.


ـ تو از کجا منو می‌شناسی؟!


اویان چند ثانیه سکوت کرد.


بعد جمله‌ای گفت که تمام وجود هلینا را از ترس و خشم پر کرد.


ـ چون من آخرین کسی بودم که پدرت قبل از مرگش باهاش حرف زد.


و درست پیش از آنکه هلینا بتواند سؤال دیگری بپرسد، زنگ مدرسه به صدا درآمد.


اویان برگشت و در میان جمعیت ناپدید شد.


هلینا دوباره به عکس نگاه کرد.


پشت عکس، زیر جمله‌ی اول، نوشته‌ی دیگری هم وجود داشت؛ نوشته‌ای که تا آن لحظه متوجهش نشده بود.


«به کسی که دوستش داری اعتماد نکن. قاتل خانواده‌ات از قبل به تو نزدیک شده است.»


هلینا نمی‌دانست این پیام تهدید بود یا هشدار.


فقط یک چیز را می‌دانست.


مرگ پدر و مادرش یک راز بود؛ رازی که حالا، بعد از سه سال، دوباره زنده شده بود.


و اویان کلید این راز را در دست داشت.


پایان قسمت اول �

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!

محبوب‌ترین نوشته‌ها

نوشته‌های تصادفی

موضوعات

موضوعی ثبت نشده.